|
درد را از هر طرف نوشتم درد بود...
|
تداوم من تكرار خاطره هاست...
گرچه بى تو...اما با تو نفس ميكشم...!
هميشه
مغرور ترين باش!
آنوقت كه تنهايى هايت را به گوش سكوت زمزمه ميكنى
غرور در امان ميداردت از شكستن...!
اگر چشمان تو صادقانه معترفند نگاهت را بدزد...
اعتراف قبول گناه است...و تو ميدانى هيچگاه گناهكار نبوده اى...
هميشه بايد فاصله ها را حفظ كرد...پیوند کوالانسی...طول پیوند...فاصله ی تعادلی...پایدار ترین حالت ممکن!
(عشق را نبايد بين بايدها و نبايدها محصور كرد!!
ميدانم!
اما وقتى تمام آنچه كه برايت باقى مانده است همين قلب كوچك است...تو ناگزيرى!تو ناچارى بر سر حياتت بجنگى...
حتى به قيمت نابودى!)
دورى و نزديكى هيچ تفاوتى ندارد...وقتى مرزها را شكستى سزاوار مجازاتى...
و تنها چاره رفتن است...
ميروى تا شايد بماند آنچه با درد پرورانده اى...با بغض ساخته اى...
ميدانم...رفتن سوختن است...اما فراموش نكن...اين تو بودى كه در فاصله ها تصرف كردى!
پ.ن1: وقتى حرفهايت بر دلت سنگينى كنند نتيجه اش اين ميشود...2 پست در 24 ساعت!
پ.ن2: يادت باشه منتظر اونكه ميگه دردتو ميدونه نشو!
این روزها...مثل همیشه!...کمی خسته ام...
درد مغزم را میجود...
...
چشمهایش بویت را میدادند!!
...
من اما...
در فراسوی مرزهای تنم دوستت میدارم...
تو...
هیچگاه مرا در ظلمات پیرامونم باز نتوانی یافت...
تو مرا نخواهی شناخت...
...
فریادی...و دیگر هیچ!!
چرا که امید آنچنان توانا نیست که پا بر سر یأس بتوان نهاد...
اکنون زمان گریستن است...
کنار حوض شکسته درختی بی بهار از نیروی عصاره ی مدفون خویش میپوسد...
میپوسم...
پدر...خوب نگاه كن...
عصيان من ريشه در چه دارد جز گناه تو؟!...
تو يك گناهكارى پدر...
چه كسى ميبايست پاسخگوى افكار پريشانم باشد جز تو؟...
چگونه به يك لحظه...
به يك اضطراب...
طوفان...تپش...
به يكباره...
خودت را به گناه و مرا به حيات آلودى؟!...
پدر...به چه بهايى آخرت را بر دنيايت فروختى؟...
و چگونه دنيا و آخرت مرا به آتش هوس سوزاندى؟...
پدر...سوختن ديرينه درديست كه تو در اين جهنم سرا به آغوش دختر كوچكت افكنده اى...
روزهاى خاكسترى ام را به حوصله بشمار پدر...
روز ميلاد من هيچ نبوده است جز آغاز مرگم...
پدر...توشه راه تو بر آخرت نباشدت جز اشك...
و آن روز حيرتت ديدنى خواهد بود...
من آن گناهم كه توبه ات پاكم نخواهد كرد از صفحه ى حساب...
خدا هم با تمام جودش نخواهد بخشيدت...
پدر...لقبهاى ما هيچگاه پيوندمان نخواهد داد...
و ما هميشه از نام هم تهى خواهيم بود...
تو و من خويشاوندانى هستيم كه تنها جوهر ها و كاغذ ها را حرام كرديم...
ميان دستان من و دنياى تو فاصله اى به وسعت بيگانگى رخنه كرده است...
و تو چنان مجنونى ميمانى كه گلهاى كاغذى ميكارد...
تو هرگز نخواهى دانست حرفهاى نهفته پشت يخهاى نگاهم را...
من با تو سخن نخواهم گفت...
و اين تنها فاصله مان است كه تا ابد زنده خواهد ماند...
پدر...چشمانى كه ميراث توست مى آزاردم...
من...
هرگز...
به هيچ...
به هيچ آينه اى سلام نخواهم گفت...
هراسم انعكاس چشمان تو...هراسم ميراث توست پدر...
پدر...خوب نگاه كن...
چشمانى كه ديوانه وار روح تو را ميدرد...
چشمانى كه پر است از من و خزان و درد...
لبريز است از ياد گناه تو...
به آنها كه اينگونه نگاه دزديده ى تو را ميبلعند چه پاسخى خواهى داد؟...
پدر...
قلب من آنقدر كوچك است كه از تو خاليست!...
و قلب تو آنقدر بزرگ است كه سهم من از تو هيچ باشد!...
پ.ن ۱: حماقت است اگر درد را جشن بگيريم...
پ.ن ۲: آزاد خواهى شد...كمى صبور باش...فقط كمى...