تبليغاتX
سياه مشق
درد را از هر طرف نوشتم درد بود...

 

اندازه همه نقطه چين ها حرف دارم...

شايد هيچگاه تا بدين اندازه

تلخ حقيقت را احساس نكرده بودم...

حقيقتى كه هيچگاه نشنيدم...

هيچگاه نگفتم ...

فقط در سخنان مبهم خويش شايد زمزمه كرده باشمش...

چرا كسى نبود حرفهايم را بشنود...

چرا كسى نبود برايم بگويد...

هركس نقطه چينى بود در برابرم...

ومن مات ومبهوت...

سئوالى در برابر سئوال هايت...

به هيچ تكيه گاهى تكيه ندادم...

شايد كسى به من تكيه كند...

و من به كسى...

به خدايى...

كه ميدانستم هست...

ولى براى من نبود...

گوش كن...

حرف هايى كه نگفته ام...

اكنون نيز نميگويم...

شايد مثل تو...

حرفهايم را...

در پس نقطه چينى كه از آغاز با من بود پنهان كنم...

اما هرگز نميتوانم جوابى باشم براى سئوال هايت...

گوش كن حرف آخرم را...

و شايد حرف آغازم را ...

شايد آغاز نكرده ام ...

و شايد پايانى نباشد...

براي حرفهاى ناتمامم...

كه تمامشان نخواهم كرد...

گوش كن...

شايد تو بشنوى آنچه را كه نميگويم...

آنچه را كه به خاطر دارم...

اما فراموش كرده ام...

و شايد دوست دارم فراموش كنم...

 

*****

پ.ن ۱: ميشنوى...

پ.ن ۲: فعلن تاييدى باشه تا بعد!

پ.ن ۳: ميدونى...بعضى وقتها بايد كنار اومد...بايد باور كرد...بايد

ساخت...جنگيد...

 

                    $

 

+ نويسنده شنبه دوم شهریور 1387

ساعت 1:39

توسط orme$ |

 

 

او از این در آمد

 

و از این پنجره رفت

 

و فقط یادش ماند

 

وصدایش

 

          که گه گاه به من می خندد.

 

******

پ.ن ۱: من پری کوچک غمگینی را میشناسم

که در اقیانوسی مسکن دارد...

پ.ن ۲: خداوند در پی تقدیر مرا به آرزوهایی سنجاق کرد که

هرگز آرزو نکردم...

 

 

     $

+ نويسنده سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387

ساعت 3:9

توسط orme$ |

 

چه راحت از دست دادم

آنكه را به سختى از آن خود كرده بودم...

خودش را...

دلش را...

چه آسان دست تقدير

در هم شكست كاخ لبخندم را...

چه بيهوده گريستم...

چه بيهوده جنگيدم...

بازنده بودم در برابر سرنوشت...

هميشه...

چه تنها

بى من

در خاك خفته است...

چه آسوده چشمانش را خوابانده است...

و من ميدانم

ديگر به چشمانم خيره نخواهد شد...

مات و مبهوت به سنگى مينگرم

كه فاصل دست هاى ماست...

به دست هايم زل ميزنم...

و او

تنها

آسوده

در دهان مكنده ى زمين ذوب ميشود...

و من سالها بيهوده گريستم...

بيهوده جنگيدم...

و اينجا

بى او

برايم تنگ خواهد بود...

در خاك به او خواهم پيوست...

ميدانم...به او خواهم پيوست...

و آن روز هيچ آسمانى اشك نخواهد ريخت...

هيچگاه از ياد نخواهمش برد...

هيچگاه مرگش را باور نخواهم كرد...

همانگونه كه هيچ كس باور نخواهد كرد

من او را

من خودم را

به قتل رسانيدم...

*****

پ.ن 1: دل هيچ كوچه اى به ياد ما تنگ نخواهد شد...

پ.ن 2: و تنهايى من شبيخون حجم تو را پيشبينى نميكرد...

 

 

                       $

+ نويسنده پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387

ساعت 1:59

توسط orme$ |

 

ديگر جا نيست

قلبت پر از اندوه است

آسمانهاى تو آبى رنگى گرمايش را از دست داده است

زير آسمانى بى رنگ و بى جلا زندگى ميكنى

بر زمين تو

باران

چهره ى عشقهايت را پر آبله ميكند

پرندگانت همه مرده اند

در صحرايى بى سايه و بى پرنده زندگى ميكنى

آنجا كه هر گياه

در انتظار سرود مرغى خاكستر ميشود

ديگر جا نيست

قلبت پر از اندوه است

خدايان همه ى آسمانهايت بر خاك افتاده اند

چون كودكى

بى پناه و تنها مانده اى

از وحشت ميخندى

و غرورى كودن

از گريستن پرهيزت ميدهد

اين است انسانى كه از خود ساخته اى

از انسانى كه من دوست ميداشتم

كه من دوست ميدارم

دوشادوش زندگى

در همه ى نبردها جنگيده بودى

نفرين خدايان در تو كارگر نبود

و اكنون ناتوان و سرد

مرا در برابر تنهايى

به زانو در مى آورى

آيا تو جلوه ى روشنى از تقدير مصنوع انسانها در قرن مايى؟

انسانهايى كه من دوست ميداشتم

كه من دوست ميدارم؟

ديگر جا نيست

قلبت پر از اندوه است

ميترسى - به تو بگويم - تو از زندگى ميترسى

از مرگ بيش از زندگى

از عشق بيش از هر دو ميترسى

به تاريكى نگاه ميكنى

از وحشت ميلرزى

و مرا در كنار خود

از ياد

ميبرى

 

*****

پ.ن 1:خوبه گاهى اوقات خودمو مخاطب قرار بدم!

 

                    $

+ نويسنده یکشنبه بیستم مرداد 1387

ساعت 18:30

توسط orme$ |

 

دست هایت را به من بسپار...

بیا چند طلوع قبل از غروب را با هم اشک بریزیم...

بیا سقوط کنیم...

بگذار چشمانمان با هم بسته شوند...همانگونه که با هم گریستند...همانگونه که با هم به یک ماه...به یک افق خیره شدند...

بیا با هم به یک ستاره...به آخرین ستاره چشم بدوزیم...

دست هایت...دست هایت را به من بسپار...

ما با هم خواهیم رفت...ما با هم خواهیم مرد...ما در آغوش درد...ما در آغوش هم خواهیم مرد...و هیچ یک از ما مرگ دیگری را به عزا نخواهد نشست...

ما با هم خواهیم بود...تا ابد...و دوزخ در شعله هماغوشی دست های ما خواهد سوخت...

بیا نهراسیم از مرگ...مرگ پایان کبوتر نیست...ما زنده ایم...زنده و جاویدان...ما خواهیم بارید...حتی اگر نباشیم...

بیا بگذریم از رنج حیات...

تا خزان زمان زیادی باقی نیست...

دست هایت را به من بسپار...ما سقوط خواهیم کرد...

 

                     $

 

+ نويسنده چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387

ساعت 0:26

توسط orme$ |

 

RSS

منبع کدهای مینوس